زندگی نامه و مشخصات شهید شهید محمد وحید سوقه

شهید محمد وحید سوقه
1359/09/18
1342 دهلاویه
دهلاویه
تصویر شهید شهید محمد وحید سوقه

زندگی نامه شهید محمد وحید سوقه

شهید از زبان مادر : محمد متولد سال 1342 بود. روزهای نزدیک بازگشت امام ، خواب و خوراک نداشت. با آن سن کم حرفهای بزرگ می زد. می گفت: می خواهم بروم استقبال امام تا خاک زیر پایش باشم. در روزهای نزدیک انقلاب برای بچه ها تعریف می کردم زمانی که امام خمینی(ره) را دستگیر و تبعید کردند ، ایشان گفتند یاران من در گهواره اند. محمد با خوشحالی گفت : ما را می گفتند ، نه ؟ من آن موقع در گهواره بودم. پس الان باید برای یاری امام(ره) قیام کنیم. اخلاق خوبی داشت و با مردم خوش برخورد بود . هزینه سوارشدن ماشین روزانه اش را به فقرا کمک می کرد و مسافت طولانی مدرسه تا خانه را پیاده می آمد . هیچوقت از پارتی بازی خوشش نمی آمد . هر وقت گوسفند قربانی می کردیم ، می گفت : گوشت قربانی را به همه به یک اندازه بده ، چه دخترت ، چه فامیل و چه به غریبه ها . قربانی برای رضای خداست . این طور نباشد که کمی از آن را پخش کنی و بیشترش را بگذاری در یخچال برای استفاده خودتان . بعد از پیروزی انقلاب هم میدان را خالی نکرد . یا در مسجد و بسیج بود یا نمازجمعه . غسل شهادت می کرد و راهی نمازجمعه می شد . می گفت حلالم کنید شاید برنگشتم . از همان موقع داشت مرا آماده می کرد . می گفت : اگر شهید شدم مثل زینب(س) باش که سرش را بالاگرفت و پیام رسان برادر شهیدش شد . تو هم سرت را بالا بگیر و سخنرانی کن . هرگز پیش منافقان گریه نکن . اگر می خواهی گریه کنی برای حضرت قاسم(ع) ، علی اکبر(ع) و علی اصغر(ع) گریه کن . می گفت : اگر صد سال هم عمر کنیم ، آخرش مرگ است اما هیچ مرگی مثل شهادت شیرین نیست . چیزی نگذشت که جنگ شروع شد . سال آخر دبیرستان بود . یک روز گفت ما انقلاب کردیم که پایش بایستیم . حالا که عراق به پشتیبانی آمریکا به ما حمله کرده نباید دست روی دست بگذاریم . اجازه بدهید بروم به جنگ عراقی ها . گفتم برادرت سرباز است ، بگذار او برگردد قبول نکرد . گفتم پدرت تک فرزند است . در غیاب برادرت اگر تو هم بروی او تنها می شود . گفت : اگر بابا می خواهد تنها نماند ، بسم الله ! او هم بیاید با هم برویم جبهه . دائم دنبالم راه می افتاد . موقع ظرف شستن ، لباس شستن حرف می زد تا قانعم کند . می گفت : دوست نداری بروی بهشت ؟ می گفتم : چرا . می گفت : دلت نمی خواهد بروی کربلا ؟ می گفتم : چرا . می گفت : خب ما باید برویم و بجنگیم تا راه کربلا باز شود . گفتم : خب حالا برو از یخچال میوه بردار و بخور . گفت : دیگر وقت آن شده که از میوه های بهشتی بخورم . بالاخره هنوز یک ماه از شروع جنگ نگذشته بود که به جبهه رفت و در گروه شهید چمران شروع به خدمت کرد . روز اعزام همراهش رفتم . صورت محمد از خوشحالی گل انداخته بود . با اینکه خداحافظی کرده بودیم ، از اتوبوس پیاده شد و آمد دوباره مرا بوسید و خداحافظی کرد . از حال و هوایش و از نگاه آخرش احساس کردم دیگر برگشتی نیست . فقط یک ماه در جبهه بود . در آن مدت دو نامه فرستاد که در یکی از آنها نوشته بود خواهرهایم برایم نامه فرستاده اند . به آنها بگو کمتر به من محبت کنند تا کمتر به این دنیا دل ببندم . بگذارید به خدای خودم نزدیک شوم . محمد در سومین ماه جنگ ، در 17 سالگی و در منطقه دهلاویه همان جایی که شش ماه بعد شهید چمران به شهادت رسید ، شهید شد. مزار محمد هم در نزدیکی مزار فرمانده محبوبش است .

 

 

 

شهدای همنام و مشابه با شهید شهید محمد وحید سوقه


Directory by Joomla! Academy All rights reserved

زندگينامه 14معصوم،احاديث و روايت معصومين,نهج البلاغه,14ستاره